آکرون – کتاب نقد کنیم!

وبسایت آکرون با هدف ایجاد پایگاهی مستقل برای نقد کتاب، فعالیت خود را آغاز نمود.
acroun.com

ارسال دیدگاه
1
اشتراک‌گذاری

سفرهای یک سال اخیر و شروع ماجراجویی

برای من سفر یعنی کشف ماجراهای جدید، آشنایی با فرهنگ مردم و درک هم‌نشینی با فرهنگی جدید. اصولاً رفتن به یک شهر و یک محل تفریحی بدون هیچ گفت‌گو و کشفی، معنی سفر نمی‌دهد و فقط عبور و توقف در یک محل است.

سفرکردن را از آبان ١٣٩۶ رسماً در برنامه زندگی‌ام قرار دادم و شروع به کشف کردم. جالب است که بدانید کمی پس از به‌دنیا آمدن من، علاقه و انگیزه خانواده برای سفر خانوادگی تقریباً از بین رفت و فقط با دلایلی مثل مراجعه به پزشک در شهری دیگر سفر می‌کردیم! هرچند سفرهایی در کودکی داشتیم اما هیچ خاطره‌ای از آن‌ها نداریم. جذاب‌ترین ماجراجویی برای من سال ۱۳۸۴ بود که پدرم را برای آمادگی پیش از عمل آنژیوگرافی بستری کردیم و من از فرصت استفاده کردم و به موزه ایران باستان برای دیدن منشور کورش بزرگ رفتم! واقعاً هیجان‌انگیز بود و از همه سؤال می‌کردم. آن زمان نه نقشه گوگل بود نه نقشه چاپی داشتم! از یک نقطه تهران به نقطه دیگر ‌رفتم، درنهایت هم منشور را دیدم؛ ولی چون دوربین نداشتم، هیچ عکس و ثبتی هم از آن بازدید تهیه نکردم.

در این یادداشت ماجرای سفرهایم را تعریف می‌کنم، اینکه هر سفر چه چیزهایی به من یاد داد و چقدر توانستم بهتر با فرهنگ‌های گوناگون ارتباط برقرار کنم. من خودم را یک سفربرو می‌دانم. واژه سفربرو را اولین‌بار پیمان یزدانی در توییتر نوشت. این واژه برای کسانی به کار برده می‌شود که سفر بخشی از زندگی‌شان است نه شغل و هدف نهایی‌شان. شاید بهترین معادل انگلیسی برای سفربرو، travel person باشد.


جنگل های حرا در جزیره قشم – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود فایل با کیفیت از unsplash

سفر قشم

۱۸ تا ۲۱ آبان ۱۳۹۶ با نسیما

من اهل خوزستانم و باید اعتراف کنم تا پیش از این سفر، خلیج فارس را ندیده، پا در ساحلش نگذاشته و از شرایط شرجی‌اش لذت نبرده بودم. سفر قشم برای من هیجان یک سرزمین بکر و دیدن جزیره خاص خاکی بود. حس و حالی که به کیش داشتم، حال تجملاتی و لوکس‌بودن اغراق‌آمیز بود (که نمی‌دانم چقدر درست است)، برای همین قشم را انتخاب کردم. وقتی وارد جزیره شدم به‌سرعت به ساحل رفتم و از آرامش آب خلیج فارس لذت بردم.

این جزیره بزرگ‌ترین جزیره خلیج فارس است که زمانی تحت کنترل پرتغالی‌ها بود، به همین دلیل آنجا می‌توانید کمی معماری پرتغالی ببینید. روستاهای بسیار زیادی در جزیره بود و به دلیل وجود فرهنگ اهل تسنن، فرهنگ بلوچی و عربی هم دیده می‌شد. خارجی‌های قشم کارگران و مدیرانی بودند که برای تجارت و فروشندگی در جزیره اشتغال داشتند. نتوانستم بافت سنتی و قدیمی‌ای در قشم پیدا کنم، شاید به این دلیل که تصمیم گرفته شده بود همه چیز را مانند کیش مدرن کنند. در روستاها بافت روستایی دیده می‌شد؛ ولی بافت خاص شهر قشم را ندیدم.

من و نسیما برای گشتن جزیره از خدمات شرکت‌های گردشگری استفاده کردیم. مهم‌ترین سؤال همسفران، تعداد مناره‌های مساجد بود! نمی‌دانم از چه زمانی این شایعه باب شد که مسجد یک‌مناره یعنی مسجد اهل تسنن و مسجد دومناره یعنی مسجد شیعه! اما واقعیت ندارد.

با قایق به جنگل‌های حرا رفتیم. جزر و مد آب جذابیتی عجیب داشت. ما در میان آب و جنگل‌ها یک جزیره کوچک دیدیم. من از قایق‌ران خواستم توقف کند و کمی در جزیره بمانیم. درحالی‌که در جزیره بودیم، تصویر پانارومایی را که در بالا دیدید را گرفتم. بعد از نیم ساعت آب بالا آمد، تقریباً چیزی از جزیره نماند و داشت کامل زیر آب می‌رفت. همان لحظه دلم خواست آنجا را با یک میله نشان کنم تا دوباره به همان‌‌جا برگردم. این جنگل‌ها تنهایی و عالمی عجیب با خود داشتند. نسیما هم هرجا ساحل می‌دید، شروع به جمع‌آوری صدف می‌کرد!

در آن دوره من افسردگی خفیف داشتم. این سفر به من کمک کرد تا راحت‌تر با این سگ سیاه افسردگی مقابله کنم. دره ستارگان قشم برای من آرامشی عجیب داشت، فضایی پر از خاک که باعث شد قید هرچیز را بزنم و از خاکش لذت ببرم. برای میگو هم که شده باید دوباره به قشم و هرمز بروم!


پاناروما از شهر استانبول – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود فایل اصلی از unsplash

سفر استانبول

۱۵ تا ۱۸ آذر ۱۳۹۶ با محمدرضا موسوی و حسن احمدی

سفر استانبول بهانه‌ای شد برای اولین سفر خارجی و همچنین دیدن دوباره محمدرضا که تازگی به سوئد مهاجرت کرده بود. واقعیت این است که هیچ ایده‌ای از این شهر نداشتم. با دوستان تُرکم تماس گرفتم که متأسفانه هیچ‌کدام در زمان سفر من در این شهر نبودند. به هرحال با هواپیمایی آتا به ترکیه رفتیم، ریسکی که هرگز دیگر آن را تکرار نمی‌کنم!

هوای استانبول خیلی سرد بود. همان شب به میدان تقسیم و یادمان جمهوریت رفتیم. در آنجا شایعه‌ای وجود داشت مبنی بر اینکه ژنرال کنار اتاتورک، رضاشاه است! البته عکس ملاقات رضاشاه با آتاتورک را در اطراف اسکله و ورزشگاه تیم بشیکتاش توانستم ببینم. در هر صورت ژنرال یادمان، رضاشاه نیست.

در بخش اروپایی بوی شهر کُنس‌تان‌تینوپولیس به مشامم رسید. در مسجد معروف ایاصوفیه که عمری بیشتر از اسلام دارد، نمادهای مسیحیت و اسلام در کنار یکدیگر به چشم می‌خوردند. ترکیب هویت و معماری اروپایی در دل فرهنگ اسلامی خیلی دل‌نشین بود. استانبول گذرگاه آسیا و اروپاست، ازاین‌رو تنوع فرهنگی بسیار زیادی به چشم می‌خورد. به دلیل افزایش تعداد مهاجران سوری، زبان سوم شهر پس از ترکی و انگلیسی، عربی است. در بافت قدیمی شهر، یعنی در بخش اروپایی و اطراف میدان تقسیم، محله‌ها و بازارچه‌های قدیمی‌ای وجود دارند که شهروندان و مسافران بیشتر برای رستوران، کافه و بار به آن نقاط می‌روند. غذاهای خوشمزه این رستوران‌ها را نباید از دست داد.

بسیار اتفاقی وارد بخش آسیایی استانبول شدیم. در بخش آسیایی زندگی روزمره مردم را دیدیم. همان سبک و شیوه خریدی که در بازار بزرگ تهران بسیار می‌بینیم. در بازار بزرگ استانبول با وجود مرمت و زیبایی چشم‌نواز، بیشتر فضای توریستی دیده می‌شد. برخلاف بازار تهران که تجارت عادی در جریان است، در بازار بزرگ استانبول بیشتر تجارت توریستی جاری است.

سفر با کشتی به جزیره بویوک آدا هم برای من خیلی دلنشین بود و اولین حسی که از جزیره گرفتم، سکوت و آرامش برای نویسندگی بود! انگار از تمام زندگی ماشینی دور می‌شوی و با صدای درشکه و زنجیر دوچرخه زندگی جریان می‌یابد. دوست دارم برای یک ماه ویلا اجاره کنم و شروع کنم به نوشتن. فضا و آرامش لازم برای نویسندگی را که فکر می‌کردم در رویا پیدا می‌شود، در اینجا یافتم.

از لذت‌ها و خاطره‌های دیگر استانبول، تلاش برای فارسی صحبت‌کردن و ایجاد ارتباط بود. حتی یک‌بار پلیس من را دستگیر کرد و وقتی فهمید پاسپورت ایرانی دارم، با احترامی خاص رفتار کرد و مشکلم حل شد! به قول بچه‌ها حس تهران و وطن به آدم دست می‌دهد!


دریاچه سد دز اندیمشک – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود فایل از unsplash

سفر شمال خوزستان: اندیمشک، دزفول و شوش

۴ تا ۶ فروردین ۱۳۹۷ با مهدی تقی‌زاده و خانواده

عید امسال کمی دیرتر به خوزستان رفتم. میزبان دو مسافر از جمهوری آذربایجان و فرانسه بودم و با همدیگر سال نو را در زیر برج آزادی تحویل کردیم! مهدی با خانواده خود در خوزستان بود و من از او دعوت کردم به اندیمشک بیاید. اهل خوزستانم و طبیعی است زیاد به این دیار بروم؛ اما این‌بار با مهدی یک تجربه جدید بود. برای خودم هم حکم کشف داشت، به‌خصوص وقتی برای اولین‌بار به مقبره یعقوب لیث صفاری رفتم.

هربار دیدن سد دز، شکوه قدرت انسان را زنده می‌کند. عبور از چند کیلومتر تونل که کارگران با دست کنده بودند، دیدن پنجره‌های تونل‌ها و تلاش آدمی برای کنترل نیروی عظیم آب، همه برای من جذابیت داشت. ابتدای جاده دهلران نزدیک کرخه یک پل شکسته قدیمی است که در دوران جنگ به‌عنوان پل مخفی هم از آن استفاده می‌شد. این پل چند سال است بازسازی شده؛ اما گاهی با طغیان‌های کرخه، بخشی از آن تخریب می‌شود. بکری این بخش از طبیعت و بیشه‌زارهای شمال خوزستان، هیچ‌وقت از ذهن پاک نمی‌شود.

دزفول به خرمی و زیبایی رود دز است که از میان شهر می‌گذرد. پل قدیم دزفول یادگار رومیان اسیرشده به دست شاپور ساسانی است. مردم دزفول فرهنگی خاص دارند و شاید لازم باشد بارها به این شهر برویم تا از راز زندگی این مردم سر در بیاوریم.

خوزستان به قدمت یک تاریخ حرف برای گفتن دارد، هم درباره طبیعت، هم درباره تاریخ و هم درباره تنوع فرهنگی مردم این دیار. باید بیشتر دید، کشف کرد و شناخت.


نقشه قدیمی شهر تبریز در سال ۱۲۸۵ خورشیدی – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود فایل اصلی

سفر تبریز

از ۹۱ تا ۹۷ با خیام عسگری، نرگس و دوستان تبریزی

اولین سفرم به تبریز با خیام عسگری بود. سال ۱۳۹۱ برای یک دوره آموزشی به تبریز رفتم. برخلاف همه شایعاتی که شنیده بودم، مردمی بسیار مهربان و خوش‌قلب داشت. همین باعث شد زود به زود دلم برای تبریز تنگ شود. سال ۹۳ بود که خواهرم نرگس همراه با همسر و فرزندانش ساکن این شهر شد و رفت‌وآمد من به تبریز بیشتر.

در تبریز باید به خانه‌های تاریخی مشروطه سر زد. یکی از قطب‌های جنبش مشروطه ایران از این شهر آغاز شد، مردمی که برای عدالت‌خانه خون دادند و قحطی‌های فراوان در راه این کشور کشیدند. شهر تبریز دارای معماری و شهرسازی خاص خود است. در مرکز تبریز منطقه ال‌گولی یا شاه‌گولی سابق به معنی «استخر مردم» قرار دارد. این مرکز در دوره صفویه و قاجار توسعه یافت. پیشنهاد می‌کنم در سفر به تبریز به این استخر زیبا بروید و از تاواکباب‌های آنجا بخورید.


مسیر سفر به قفقاز در وبسایت Polarsteps

سفر قفقاز:

۳۱ مرداد تا ۱۰ شهریور ۱۳۹۷ با محمدرضا موسوی و حسن احمدی

از فروردین به پیشنهاد محمدرضا برای سفر با خودرو فکر می‌کردم که با سمند حسن از ایران به ارمنستان و بعد گرجستان برویم و درنهایت از مسیر ترکیه به ایران بگردیم. عبور زمینی از مرز هم جزو هیجانات خاص زندگی ما شد!

برنامه سفر از تهران شروع شد. مثل همیشه به ترافیک کرج رسیدیم و بعد مستقیم به سمت قزوین رفتیم. در قزوین زیبا قیمه‌نثار خوردیم و به‌سمت زنجان حرکت کردیم. در زنجان به دیدن گنبد سلطانیه رفتیم. گنبد به دوره ایلخانی تعلق و معماری منحصربه‌فرد دارد. این اثر هشتمین مکان ثبت‌شده از ایران در یونسکوست.

نزدیک تبریز هندوانه‌فروشی‌های کنار جاده واقعاً به ما انرژی دادند. برخلاف انتظار خانه معلم برای ما جا نداشت و مجبور شدیم در یک مسافرخانه نزدیک میدان ساعت اقامت کنیم. هوای تبریز عالی بود و دوباره تاواکباب. صبح به‌سمت جلفا و مرز نوردوز حرکت کردیم. پیشنهاد می‌کنم اشتباه ما را تکرار نکنید، یعنی در ایران پلاک خودروتان را انگلیسی نکنید. لب مرز بهتر است.

میدان جمهوری ایروان – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود فایل از unsplash

ارمنستان

از کودکی مایل بودم ارمنستان را از نزدیک ببینم. سرزمینی به قدمت دوره اشکانی که تقریباً همیشه استقلال خود را حفظ کرده است، استقلالی از جنس فرهنگ، مذهب و زبان. این مردم در دوران‌های گوناگون ظلم و ستم رومیان، امپراتوری اسلامی و بعدها عثمانی را تحمل کردند. ایرانیان در طول تاریخ نسبت به دیگر همسایگان با این مردم رابطه بهتری داشتند تا آنجا که در دوره صفوی در اصفهان آزادانه اجازه زندگی به آن‌ها داده شد.

کشاورزی در ارمنستان خیلی رونق ندارد و بیشتر دامپروری ا‌ست. این کشور در بیست‌وهفت‌سالی که از شوروی مستقل شده است، برعکس ترکمنستان و قزاقستان، درگیر فساد سیستماتیک و نفوذ شدید روسیه نشده و مسیر توسعه را آغاز کرده است، البته هنوز آثار بسیار زیادی از سبک زندگی کمونیستی در جای‌جای آن دیده می‌شود. در جاده رسیدن به ایروان نزدیک شهر تاتِو یک گله گاو دیدم که گاوچران‌ها به سبک آمریکایی لباس پوشیده و با اسب گله را کنترل می‌کردند!

برای من جالب‌ترین بخش، بازسازی معماری و هویت ارمنی در شهر ایروان بود. ساختمان‌ها به زیبایی در کنار یکدیگر با سنگ پوشیده شده بودند. فقط امیدوارم هرچه سریع‌تر کمک‌های جهانی بیشتری به این کشور سرازیر شود تا وضعیت جاده‌ها و کیفیت روستاها بهتر شود.

در بازار سنتی ورنیساج ایروان هرچیزی یافت می‌شد. با دیدن بعضی آثار دوره شوروی سابق واقعاً ذوق کردم، یعنی مدال‌ها و پاسپورت‌هایی که هیچ ارزشی جز برای کلسکیون نداشتند. من در این بازار یکی از مدال‌های افتخار دوره شوروی سابق متعلق به جمهوری سوسیالیستی خلق ارمنستان را خریدم. فروشنده فهمید ایرانی‌ام، ازاین‌رو تلاش کرد فارسی صحبت کند و البته بسیاری از مردم تقریباً فارسی می‌فهمیدند.

ایروان با غذاهای بسیار خوشمزه برای من خاطره‌انگیز شد. حتماً برای کشف بیشتر دوباره به این شهر زیبا سفر می‌کنم. در مسیر خروج از ایروان و ارمنستان به دریاچه سوان رسیدیم. آب دریاچه به معنای واقعی سرد بود؛ ولی شنا در آن شیرین بود.

نمای شهر تفلیس – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود فایل از unsplash

گرجستان

در خانواده‌ام گفته می‌شود که نیای مادری ما به اقوام گرجی مهاجر در ۲۰۰ سال پیش برمی‌گردد. نمی‌دانم چقدر این موضوع درست است؛ اما همین انگیزه‌ای برای دیدار گرجستان شد. عبور از مرز ارمنستان به گرجستان خیلی‌خیلی آسان‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم. پاسپورت بررسی شد و رد شدیم. همین!

فضای روستاها، خانه‌ها، مزارع کشاورزی و جاده‌ها، قدیمی و فرسوده بودند. مشخص بود در حال بازسازی و به‌روزرسانی‌اند. برای من ابعاد مزارع کشاورزی خیلی جالب بود. نیم تا یک هکتار در نهایت! گویا ارگانیک هم بودند و برای همین علف‌های هرز بسیار زیادی در مزارع پیاز دیده می‌شد. مسیر خیلی راحت بود و رسیدیم به تفلیس. شرایط گرفتن سیم‌کارت عجیب بود. شرکت‌ها بعد از ساعت ۵ بسته می‌شدند. خیابان‌ها جدول‌کشی نشده بودند و با خطوط سفید مسیر عبوری و دوربرگردان‌ها نشان داده شده بودند، بااین‌حال از ایروان مدرن‌تر و اروپایی‌تر بود.

مدرن‌سازی خانه‌ها و منازل هم جالب بود. خانه‌ها یک حیاط مرکزی در وسط داشتند که حیاط خلوت و در پشتی به‌سمت حیاط بود و در اصلی رو به خیابان. بسیاری از خانه‌ها دیوارهای بسیار خراب ولی داخلی کاملاً شیک، مدرن و بازسازی‌شده داشتند. خانه‌های نقاط دورتر از مرکز شهر هم بیشتر آپارتمانی و به‌جامانده از شوروی سابق بودند. متروی تفلیس هم واقعاً جالب بود. یک پله‌برقی با سرعت بسیار زیاد را تصور کنید که وارد زمین می‌شود. این مسافت حداقل سه دقیقه طول می‌کشد، یعنی سه دقیقه بدون توقف با پله‌برقی حرکت می‌کنید!

خیابان‌های قدیمی تلفیس، تندیس مادر گرجی‌ها، تله‌کابین شهری، خواندن ساری گلین روی پل زیبای صلح، همه و همه خاطرات جالبی از تلفیس برای من ساخت. به خصوص اینکه یک نوازنده خیابانی ایرانی در روی پل صلح برای مردم ساری گلین با زبان آذری و فارسی اجرا کرد. بعد از تفلیس به‌سمت باتومی حرکت کردیم. در راه به شهر گوری رسیدیم و در آنجا فقط توانستیم غذا بخوریم. کتلت کی‌اِفی و گوری را تجربه کردیم که مزه جالبی داشت.

شب به باتومی رسیدیم و به‌سختی توانستیم خانه‌ای را پیدا کنیم که اجاره کرده بودیم. دو جوان رقصنده بودند که دو خانه داشتند و یکی از خانه‌ها را به مسافران اجاره می‌دادند! ایده‌ای خوب در یک شهر گران برای پول درآوردن.

باتومی حس دبی ندیده را به من داد. ساختمان‌های بلند و جدید، سرمایه‌گذاری‌های عجیب در این شهر و دریای سیاه چشمگیر بود. برای اولین‌بار ساحل سنگی می‌دیدم. واقعاً زیبا بود. آب دریای سیاه آن‌قدر گرم بود که دلم نمی‌خواست بیرون بیایم! همین باعث شد حسابی سرما بخورم و تا پایان سفر همراهم باشد.

غروب دریای سیاه – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود فایل از unsplash

ترکیه

ورود به ترکیه همه انتظارات ما از مرز را جابه‌جا کرد. عبور از مرز شش ساعت طول کشید! نزدیک‌ترین عابربانک برای دریافت پول در شهری بود که از گذرگاه مرزی یک ساعت فاصله داشت و پنجاه دلار برای بیمه سه ماهه می‌خواستند! خود شهروندان ترکیه هم معترض بودند، طوری که یکی به مأمور عبوری گفت: «مگر بین ما و گرجستان جنگ شده؟»

شرق ترکیه به‌خصوص ترابزون صد سال پیش یک منطقه ارمنی ـ یونانی بود. بیشتر نماهای اسلامی جدید و تازه بودند. برای همین مثل استانبول آثار تاریخی چندانی دیده نمی‌شد. جاده‌ها و شهرهای مهم هم نوساز و مدرن بودند. شهر ارزروم تقریباً تاریخی بود. اتفاقاً روز ملی پیروزی آنجا بودیم و نیروهای ارتش ترکیه زیاد دیده می‌شد.

در ترکیه به‌شدت سرما خوردم؛ اما این از تلاش برای گشتن شهر کم نکرد. در مسیر و جاده برگشت متوجه شدم برخلاف ارمنستان و گرجستان که اجازه ساخت‌وساز در مناطق کوهستانی و طبیعی داده نمی‌شود، در بین کوه‌ها خانه‌های ویلایی زیادی با فاصله بسیار زیاد از همدیگر ساخته شدند. چیزی شبیه شمال خودمون! در انتهای مسیر هم به آرارات رسیدیم. واقعاً شکوه و زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت.

در راه برگشت و گذرگاه مرزی، دلم برای ایران تنگ شد…


نقاشی شاهزاده قاجار، عباس میرزا در باغ فین کاشان – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود

سفر کاشان

۱۸ مهر ۱۳۹۷ با مهکامه مجدی

همیشه دوست داشتم کاشان را ببینم. واقعاً هیچ ایده‌ای از آن در ذهنم نبود. فقط خانه‌های آجری و گلی با بافت قدیمی که آن هم از صحبت‌های مسافران در من ایجاد شده بود. سه‌شنبه به مهکامه گفتم برویم کاشان و او هم قبول کرد و پنجشنبه صبح سوار قطار ریل‌باس تهران به کاشان شدیم. دقیقاً ده ثانیه پیش از بسته‌شدن در، توانستیم به قطار برسیم!

هزینه‌های تاکسی در کاشان بسیاربسیار پایین بود. اول به میدان کمال‌الملک و از آنجا پیاده به‌سمت مسجد آقابزرگ رفتیم. معماری بسیار جالبی داشت. رنگ‌ها و طرح‌ها در نوع خود خیلی جالب بودند. حس کردم به داستان‌های دوره قاجار برگشتم. یک لحظه احساس کردم وارد مهم‌ترین شهر کاروان‌های عبوری از اصفهان به ری شدم.

شهر کاشان واقعاً آرامش داشت. در میان خانه‌های تاریخی و کوچه‌های تنگ و باریک و ناهمگون، می‌شد هویت را احساس کرد. احساس امنیت بالا همراه کشف هویت و تاریخ بود. با مهکامه در یک قهوه‌خانه آبی زیبا صبحانه خوردیم و به‌سمت خانه بروجردی‌ها و حمام سلطان امیراحمد حرکت کردیم. برای مهکامه هم فضای شهر دلنشین و آرامش بخش بود. به قول خودش «کاشان آدم رو میگیره»!

به قول دوستان غربی، سقف حمام سلطان احمد حس آدم‌فضایی‌ها به آدم می‌داد! در خانه بروجردی‌ها حسابی عشق کردم، معماری خاص و ترکیب‌های هنری بسیار زیبا. برای چند لحظه به فیلم «هامون» رفتم، جایی که خسرو شکیبایی به کودکی خود و ماجرای عزاداری می‌رود و مردم در گوشه‌وکنار در حال آماده‌کردن نذری‌اند. حس کردم چه همدلی برای اجرای یک مراسم وجود دارد. متأسفانه در هیچ فیلمی جشن‌های کاشان را ندیدم تا آن فضا برایم زنده بشود؛ ولی توانستم تصورش کنم.

در باغ فین کاشان معماری واقعی ایرانی را یافتم. در دل کویر و سختی دسترسی به آب، منابع آبی به خوبی کنترل شده و سرسبزی و خرمی به این باغ می‌آورد.


خلیج فارس از ساحل بوشهر – عکس از عباس ملک حسینی – دانلود فایل از unsplash

سفر بوشهر:

مرداد تا ۱۰ شهریور ۱۳۹۷ با سامان ملیحه و دیگر دوستان

هله هله مالی…

بخشی از هویت اندیمشک و فرهنگ این شهر با بوشهر در ارتباط است. فرهنگ مداحی و عزاداری در اندیمشک مانند خرمشهر، به بوشهر نزدیک است و به لطف استاد جمال خجسته در این شهر توسعه پیدا کرده است، من هم با این فرهنگ بزرگ‌ شدم و مایل بودم بوشهر را ببینم، شهری که هر کارش ریتم دارد. رقص ریتم دارد، قصه گفتن ریتم دارد، عزاداری ریتم دارد. دوباره می‌گویم، همه چیز ریتم دارد.

در سال‌های اخیر به لطف هنرمندانی چون محسن شریفیان و نویسندگانی چون احسان عبدی‌پور، بیشتر و بیشتر با کوچه و خیابان‌های بوشهر آشنا شدم. هیچ‌وقت ورود به بوشهر و قدم‌زدن در ساحل خلیج‌فارس از ذهنم خارج نمی‌شود. چلچله‌ بادی به مشامم رسید و هزاران صدا از دریا با خود آورد.

در دل کوچه‌های باریک و تنگ بوشهر با اروسی‌های بسیار زیبا، زندگی و شوق در جریان بود. کوچه‌های باریکی که به مساجد بزرگ و قدیمی ختم می‌شد و مسجد شیخ صعدون یکی از آن‌ها و دیگری مسجد قصاب‌ها در کنار بازار لیان بود. زیبایی این مساجد با شور مردم چند برابر می‌شد. شور و انرژی‌ای که با سنج، دمام و بوق از ۱۱ شب شروع و تا اذان صبح ادامه پیدا می‌کرد.

در میان مردم و در خلال گپ با این عزیزان، زیبایی بسیار زیادی دیدیم. واقعاً خوش‌پوش و جذاب‌ بودند. زن و مرد به زیبایی در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. فرهنگ دریا و اقیانوس و جهان‌دیدگی این مردم برای من شگفت‌انگیز بود. خانه‌های سنتی و بافت قدیمی خیابان ساحلی و دیدن این حجم از زیبایی در جنوب کشور خیره‌کننده است.

حتماً دوباره به این شهر می‌آیم و حتماً به جاشوهایش سر می‌زنم.


من شهرهای دیگر مثل اصفهان، قم، زنجان، اهواز، گوری در گرجستان و ارزروم در ترکیه را هم دیده‌ام؛ اما سفر به این شهرها ماجراجویی نداشت. نهایت چند ساعت یا یک روز در این شهرها بودم. باید دوباره برگردم و دنبال ماجراجویی در دل هر کدامشان باشم.

طبیعتاً هر فردی سبک زندگی خاصی برای خود در نظر می‌گیرد. با چندبار سفررفتن و کوله برداشتن هم نمی‌شود جهانگرد شد. من هم قصد ندارم جهانگرد بشوم و از این راه اموراتم بگذرد؛ اما از سر گذراندن ماجراهای جدید در هر نقطه دنیا، لذتی وصف‌نشدنی دارد. در سفرها ممکن است آدم‌هایی پرتجربه ببینید که به شما در دیدن جهان از زاویه‌ای نو بسیار کمک می‌کنند.

هزینه‌های سفر به دو بخش ریالی و یورویی تقسیم می‌شود. کل هزینه‌ من ۲.۵۰۰.۰۰۰ تومان شد. در سفرهای خارجی هم درمجموع ۷۰۰ یورو هزینه کردم. سفرها خیلی‌خیلی اقتصادی نبودند. بعضی شب‌ها بهترین رستوران‌ها می‌رفتیم و محل اقامت با کیفیت مطلوب و با قیمت مناسب در سایت‌هایی مثل airbnb پیدا می‌شد. من ارز دولتی هم نخریدم و به دلیل پروژه تور تهرانگردی توانستم مقداری هم پس‌انداز کنم.

در اینستاگرام درباره سفرهایم بیشتر می‌نویسم و استوری‌ها را هایلایت می‌کنم. اگر شما هم به سفر علاقه دارید، پیشنهاد می‌کنم درباره‌اش مطلب بنویسید و احساس خود را برای دیگران مطرح کنید.

ارسال دیدگاه
2
اشتراک‌گذاری

نتیجه خاموش کردن سه روزه اینترنت گوشی

نکته: این یادداشت در ۱۴ دی ۱۳۹۶ نوشته شده است.

صداهای مزاحم اطراف رو باید قطع کرد! شاید فکر کنید من افسردگی دارم، منزوی شدم و حتی با اسکیزوفرنی اشتباه بگیرید. اما واقعیت رو بخواهید این منزوی شدن نیست، بلکه انتخاب استفاده از تنهایی هست. ما در دنیایی پر از اطلاعات، سیگنال، پالس و صدا قرار گرفتیم. فضایی که فرصت یک ساعت تنهایی و لذت بردن از خویشتن رو از آدم میگیره.

راستی آخرین باری که به صدای پرنده‌ها یا نور ستاره‌ها توجه کردیم کی بود؟

اگر زیاد حوصله و وقت ندارید نمی‌خواهید جزییات هر روز رو بخونید، به آخر صفحه برید. این خاموش کردن دکمه اینترنت برای گوشیم خیلی اتفاقی با محدودیت اینترنت در کشور همراه شد.


روز اول: استرس اطلاعات

ساعت ۷:۴۵ روز ۱۰ دی ۱۳۹۶ برابر با ۳۱ دسامبر ۲۰۱۷ میلادی زنگ ساعت گوشی به صدا در میاد. هنوز زوده بهتره کمی دیگه بخوابم. ساعت ۸:۳۰ زنگ دوم به صدا در میاد. گوشی رو باز و در نوار وضعیت دنبال گزینه وصل کردن دیتا می‌گردم. وجود نداره!

امروز با اتوبوس به دفتر میرم. با توجه به وضعیت ۹ دی امروز احتمالا خیابون انقلاب باید شلوغ باشه! صبح خبر خاصی نبود. در طول مسیر به کارهای امروزم فکر می‌کنم. میخوام توی گوشی و برنامه Todoist یادداشت کنم. یادم می‌افته سینک نمیشه!

به دفتر می‌رسم. برنامه شخصی تلگرام رو باز نکرده از دستک‌تاپ پاک می‌کنم. هیچ اپلیکیشن پیام رسانی نیست. فقط تلگرام کاری که اونم برای آپدیت کانال استفاده میشه و هیچ کانال و گروهی هم عضو نیست. ناتیفیکیشن گوشی طبق عادت میاد پایین، فقط یادآوری Todoist هست و دیتا/وای‌فای وجود ندارد!

ساعت ۱۱ برنامه‌های روزم در تودویست کامپیوتر نوشته میشه. ابزارهای تلفن و ایمیل راه ارتباطی من با دنیای خارج از دفتر هستند.

سه ایمیل ارسال می‌کنم. یک شماره تلفن مخاطب رو می‌خوام در گوشی ذخیره کنم. استرس یه سراغم میاد. می‌ترسم گوشیم گم بشه و این شماره در فضای ابری مخاطبین گوگل‌ام نباشه!

به یک دوست برای جلسه کاری زنگ میزنم و ساعت ۶ رو با تلفن هماهنگ میکنم. یک توییت در مورد کتاب «صدایی که شنیده نشد» آقای عباس عبدی می‌بینم و با کتابفروشی تماس می‌گیرم و ده دقیقه بعد کتاب تهیه میشه.

هر چیز جدیدی که برای دیدن یا دانلود کردن به ذهنم می‌رسه، سریع استاپ میشه! قراره از داشته‌ها استفاده کنم و چیزی از اینترنت و شبکه، دریافت نخواهد شد.

ساعت ۵ نتیجه هر ۳ ایمیل قطعی میشه. تمام ۱۱ تسک امروز به همراه ۸ تست باقی مانده از قبل انجام میشه. در یک روز کاری ۱۹ تسک مهم انجام شد! تمام زمانی که در توییتر صرف شد ۷۰ دقیقه اون هم به صورت پراکنده بود.

در زمان ناهار گوشی پیشم نبود. غذا ۱۰ دقیقه‌ای خورده شد.

ساعت ۵:۳۰ در مسیر جلسه که ۴۵ دقیقه طول کشید ۲۱ صفحه از کتاب رو خوندم. جلسه بعد از ۴۰ دقیقه تموم شد. هر صحبت و تسک جدیدی که تعریف میشد، می‌ترسیدم یادداشت کنم. باز استرس از دست دادن سراغم اومد. اگر فردا گوشی گم بشه این چند خط اطلاعات جدید هم از بین میرن!

در طول مسیر به موارد مطرح شده در جلسه فکر کردم برنامه‌های فردا رو برای خودم تعریف کردم، ساعت ۷ خونه بودم. تا ۸:۲۰ کتاب خوندم و به نکات جالبی رسیدم.

شارژ گوشی صبح ۱۰۰ درصد بود و الان به ۷۰ درصد رسیده. امروز اصلا شارژر به کارم نیومد!

بعد از شام ساعت ۹:۲۰ فیلم Mr. Nobody رو از آرشیوم پلی کردم. در لیست تماشا بود و هنوز ندیده بودمش. فیلم دیدن این بار کمی عجیب بود. همش سوال بود برام که این بازیگر مرد رو کجا دیدم. وسط فیلم یادم اومد نقش ویتالی برادر نیکولاس کیج در فیلم Lord or War بود. نکته جالب این بود که سرچ نکردم. در توییتر و اینستاگرام هم به کسی نگفتم دارم این فیلم رو می‌بینم. مجبور شدم به حافظه‌ام فشار بیارم و روی لینکی کلیک نکنم. آیا شما روی لینک‌ها کلیک کردید؟

هیجان نوشتن این مطلب باعث شد در ساعت ۹:۳۸ دقیقه فیلم رو استاپ کنم در برنامه گوگل کیپ این یادداشت رو بنویسم. هنوز استرس از دست دادن نوشته‌هام رو دارم…

تا زمانی که انتخاب نکرده‌اید، انتخاب هر یک از گزینه‌ها ممکن است. بعد از انتخاب، دیگر نمی‌توان بازگشت و گزینه دیگری انتخاب کرد. 
– از دیالوگ‌های فیلم آقای هیچکس


روز دوم: بی حوصله

امروز صبح به سختی بیدار شدم. مقداری بی‌حوصله بودم. انگار قرار بود امروز زیر عهدم بزنم. یه مقداری احساس کار بیهوده بهم دست داد.

توی مسیر حتی حوصله کتاب خوندن هم نداشتم. انگار همه چیز بی حوصله شده بود. حتی راننده تاکسی که برای گربه کنار خیابون هم بوغ می‌زد!

اینبار حدود ۲ ساعت زمانم در توییتر رفت. اما یک سری برنامه‌ها و تسک‌ها به نتیجه رسید. ۱۳ تسک تموم شد. بعد از جلسه و اومدن به خونه شروع کردم به خوندن کتاب تا جایی که خوابم برد. فردا قراره خیلی زود بیدار بشم.

امروز از شدت استرس‌ام برای از دست دادن کم شده بود.

در سال ۱۳۵۰ اعتقاد به سرنوشت از پیش تعیین شده در زنان ایرانی ۷۸ درصد و برای مردان ۶۳ درصد بود. 
– برداشتی از کتاب صدایی که شنیده نشد


روز سوم: باران!

خیلی غیر منتظره بود. ساعت ۷ بیدار شدم. برای من روز آخر خیلی جالب بود.

یک لباس نیمه ‌پاییزی برای هوای گرم پوشیدم که ناگهان با باران صبحگاهی مواجه شدم! همیشه گوشیم بهم در مورد وضعیت هوای روز هشدار میداد. بدون اینترنت متوجه این وضعیت نشده بودم.

بعد از کمی ورزش صبحگاهی به سمت دفتر حرکت کردم. متاسفانه سرعت اینترنت با اختلال مواجه بود. حدود نیم ساعت در توییتر برای خبرهای روز قبل گذشت. نیم ساعت هم تسک‌های کاری امروزم نوشته شد. تقریبا سرعت انجام هر تسک برام چند برابر شد. تا جاهایی که بعضی از کارهای شنبه آینده رو امروز انجام دادم.

حتی یک سری ویدئوها که ۲ ماه در لیست انتظار بود رو تونستم ببینم. پیشنهاد میکنم شما هم روش‌های زنده موندن بعد از سقوط هواپیما رو گوگل کنید!

تماس‌های تلفنی هم فقط به تماس‌های کاری و خانواده محدود شد. به عنوان پاداش این ۳ روز به خودم تنهایی و یادداشت نوشتن در کافه رو هدیه کنم. ۲۰۸ صفحه از کتاب هم مطالعه شد. فردا ۱۴ دی ۱۳۹۶ برابر با ۳ ژانویه ۲۰۱۸ به این روزه سکوت گوشی، پایان می‌دم.

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب / مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد / که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود / که ز بند غم ایام نجاتم دادند
– حافظ . غزل دوش وقت سحر


دلیل این روزه سکوت: آرامش بیشتر!

صداهای مزاحم اطراف رو باید قطع کرد! شاید فکر کنید من افسردگی دارم و منزوی شدم. اما واقعیت رو بخواهید این منزوی شدن نیست، بلکه انتخاب استفاده از تنهایی هست.

لذت این ۳ روز برای من باورنکردی بود.

در این روزهای خاص (۹ دی به بعد) شوق به شنیدن اخبار خیلی زیاده. دونستن اینکه در فلان خیابون فلان شهر دقیقا چه اتفاقی افتاده! اینبار من برعکس رو انتخاب کردم. مثل ۲۰۰ سال پیش بدون دونستن هیچ خبری صبح بیدار میشم و بیرون میرم. وقتی من تاثیر مستقیمی بر اون عوامل بیرونی ندارم، پس بهتره بیشتر به این «من» بپردازم.

در این دنیای ارتباطات صداهای خیلی زیادی هر لحظه به گوش آدم می‌رسه. پالس‌ها و سیگنال‌هایی که باعث میشه انسان هر لحظه بیشتر از قبل از خودش دور بشه! صداهایی که تا میایی به یک چیز توجه کنی سریع تمام تمرکز و دقت‌ات رو به خودش اختصاص میده. آدم از تنهایی خودش اصلا نمی‌تونه لذت ببره. برای همین تصمیم گرفتم بعد از یک ساعت مشخص این پالس‌ها رو قطع کنم.

این دکمه خاموش رو خودم انتخاب کردم و به من جبر نشد. جالب اینه احساس سبکی می‌کنم. سبک‌تر از یک بال پرنده. فقط با آدم‌هایی ارتباط دارم که مستقیم چشمانشون رو می‌بینم. آدم‌هایی که نمی‌بینم ارتباطم باهاشون در قالب نامه میاد.

نامه یا ایمیل رو بیشتر از پیام‌رسان سریع (instant message) دوست دارم. چون گیرنده فرصت فکر کردن و انتخاب پاسخ داره. این تفکر در فرهنگ استفاده از پیام‌رسان سریع در هیچ جای دنیا جا نیفتاده. یا شاید بهتره بگم چنین فرهنگی نداره اصلا!

اینترنت بد نیست، ارتباطات عالیه و شبکه‌های اجتماعی فرصت و موفقیت هستند. فقط گاهی اوقات لازمه آدم در آسمان تنهایی خودش، ستاره‌های آرزوهاش رو رصد کنه!

ارسال دیدگاه
1
اشتراک‌گذاری

اینجا جهنم است، حقیقت مطلق

ورودی جهنم، ویرژیل دست دانته می‌گیرد و به او می‌گوید:

«امیدها را رها کن، وارد اینجا می‌شوی»
“Abandon all hope, ye who enter here”

یعنی اینجا، در جهنم، حقیقت مطلق حکم فرماست، امید و آرزویی برای گفتن و دیدن چیزی جز حقیقت نداشته باش. چرا که آدمی باید بر اساس حقایق تصمیم‌گیری کند.

در کمدی الهی، ویرژیل شاعر در برزخ و جلوی جهنم سکونت دارد. او در ماجرای ورود به ۹ طبقه جهنم، دانته را راهنمایی می‌کند.

پیشنهاد فیلم: پیش از مطالعه کمدی الهی، فیلم هفت (Seven) از دیوید فینچر را تماشا کنید.

چرا حقیقت‌ها مثل جهنم است؟

من این دنیا را به مانند یک برزخ می‌بینم. نه جهنم است نه بهشت. در بهشت چیزی جز صداقت نیست و در جهنم هم چیزی جز واقعیت و صداقت نیست. در دنیایی که زندگی می‌کنیم افراد، به دروغ پناه می‌برند و با دروغ به دنبال قانع کردن دیگری می‌روند. همچنین برای اینکه از قضاوت دیگران و نگاه اطرافیان بر خود ترس دارند، سعی در پنهان کردن واقعیت‌ها می‌کنند.

این دروغ‌ها در هر موضوعی جمع می‌شود و روزی دروازه آن باز می‌شود. دقیقا جهنم به این شکل است که شما را برای تنبیه شدن بابت دروغ‌هایتان، آماده می‌کند. در روابط عاطفی، تجاری، فردی و … وقتی ابتدا به خود سپس به دیگری دروغ می‌گوییم، یعنی خود را یک طبقه به جهنم نزدیک‌تر کرده‌ایم.

امید، دروغ یا صداقت؟

در قصه ویرژیل به دانته می‌گوید «امیدها را رها کن». امید در ذهن آدمی شکل می‌گیرد. همین امیدها سبب‌ساز دروغ‌ها برای خود می‌شود. امید بهتر شدن، امید رسیدن به آرامش، امید رسیدن به خوشبختی و هزاران امید دیگر که شاملو به زیبایی تعبیر «آدمی به امید زنده است» را برای آن به کار برد.

افراد به امید یک چیز بهتر، دروغ یا راست می‌گویند. برخی به امید فریب دادن طرف مقابل و حفظ وی دروغ می‌گویند و برخی به امید نشان دادن صداقت و حفظ شریک زندگی خود، صادقانه همه چیز را بیان می‌کنند.

ظرفیت و عزت نفس انسان‌ها برای پذیرش دروغ یا صداقت چقدر است و چه محدودیتی در زندگی انسان‌ها باعث می‌شود به جای صداقت به یکدیگر دروغ بگویند؟

در اینجا ویرژیل اشاره می‌کند امید به هرچیزی را باید در جهنم رها کرد و هر آنچه هست را بپذیریم.

تنبیه بابت دروغ و پاداش بابت صداقت

بسته به فلسفه اعتقادی و نوع زندگی، تنبیه برای پاک شدن دروغ‌ها و رسیدن به پاداش بابت صداقت، متفاوت است. در اینجا تصمیم دارم چند مثال در زمینه‌های مختلف امید بگویم:

امید به بهبود زندگی و بازار

فردی به امید افزایش قیمت طلا شروع به خرید سکه می‌کند. این فرد اولین دروغ را زمانی به خود می‌گوید که هیچ دانشی در زمینه بازار و سرمایه‌گذاری ندارد. با این دروغ به خود پیش می‌رود و سرمایه‌ها و دارایی‌های خود را به طلا تبدیل می‌کند. از آنجایی که قدرت تحلیل و پیش‌بینی آینده را ندارد، ممکن است بازار نا مطلوب شود و بابت این دروغ به خود با از دست دادن سرمایه و دارایی، تنبیه می‌شود!

نقطه مقابل کسی است که با واقعیت بازار رو به رو می‌شود و با تصمیم‌ها و تحلیل‌های درست رشد و سقوط بازار را پیش‌بینی می‌کند و سپس در زمینه طلا سرمایه‌گذاری می‌نماید. این فرد نتیجه و پاداش صداقتی که با خویش داشته را می‌بیند و به سود می‌رسد.

امید به سلامت روح و روان

انجام امور غیر اخلاقی که در ادیان با نام گناه شناخته می‌شود سبب می‌شود افراد آرامشی که به دنبال آن هستند را از دست بدهند. فردی را در نظر بگیرید که از نظر مالی در متوسط جامعه قرار دارد و از فردی دیگر که به او ثروتمند گفته می‌شود، مبلغی به امانت می‌گیرد. این فرد ضرر کرده و به خود امیدواری بخشودگی مالی از جانب طلبکار را می‌دهد. وقتی با این پاسخ مواجه نمی‌شود، باز با امید حل شدن مساله و به آرامش رسیدن اقداماتی غیر اخلاقی انجام می‌دهد که ما نام «کلاه‌برداری» از آن یاد می‌کنیم. وی اگر به دنبال جبران اشتباه خود نباشد، بدون آگاهی منتظر تنبیه می‌شود و این تنبیه یا از طریق امور قانونی یا با از دست دادن اعتبار و ارزش خود در جامعه و بازار رخ می‌دهد.

از طرف دیگر فردی در یک رابطه کاری اشتباه می‌کند و امید برای جبران آن را، بیان واقعیت‌ها می‌داند. این فرد صداقت را سرحوله کار خود می‌کند و هدف خود را کسب رضایت طلبکار، به هر شکلی، می‌کند. این رضایت می‌تواند درخواست بخشودگی باشد یا بازپرداخت بدهی به شکلی که طلبکار راضی باشد. مهم کسب رضایت است که برای آن تلاش می‌کند. پاداش او آرامش روانی و جبران خطای خود است.

امید به بهبود رابطه عاطفی

دو نفر در یک رابطه عاطفی دارای سلیقه‌ها مختلف در زمینه‌های مختلف هستند. این دو به دلایلی مانند عرف اجتماعی، ترس از بدبینی و قضاوت شدن اقدام به مخفی کردن برخی واقعیت‌ها، علایق و رفتارهای شخصی می‌کنند. این امید که با دروغ می‌توان رابطه فعلی را حفظ کرد، بیش از پیش افزایش می‌یابد. زمانی که این پنهان‌کاری‌ها برملا شود، طرفین به تنبیه و مجازات یکدیگر می‌پردازند. نتیجه اینکه یا با خشونت یا ملایمت از یکدیگر جدا می‌شوند و واژگانی مانند خیانت و عدم صداقت را به هم نسبت می‌دهند.

از طرف دیگر دو طرف بدون ترس از قضاوت شدن، هرآنچه که هست و نیست را به یکدیگر می‌گویند. این عزت نفس در میان طرفین رابطه سبب می‌شود به راحتی از علایق، سلیقه‌ها و خواسته‌های خود بگویند و با گفت‌وگوی صادقانه در این زمینه امید خود را برای حفظ رابطه بیشتر کنند. در نتیجه هم به سلیقه یکدیگر احترام گذاشته‌اند و هم به اهداف خود از رابطه رسیده‌اند و پاداش این صداقت را با آرامش می‌گیرند.

ویرژیل و دانته جلوی ورودی جهنم، اثر یان ون در استرات

حقیقت در برزخ این جهان

از شاعر و عارف بزرگ ابوالسعید ابوالخیر نقل می‌شود:

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو / چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

یعنی روزی که تمام حقیقت‌ها برملا می‌شود، چیزی از من و تو باقی نمی‌ماند و این ما شدن‌ها پایان می‌یابد…

بهتر است پیش از بیان هر چیزی، فقط حقیقت و واقعیت بر زبان و دل بیاید. چرا که پس از بیان واقعیت‌ها، شما ترسی از برملا شدن آن و تنبیه شدن برای بازگشت به روشنایی و پاکی ندارید. چرا که ممکن است برای این تنبیه مجازات سختی در نظر گرفته شده باشد. رسیدن به این حد از صداقت نیازمند یک عزت نفس بسیار قویست.

در زندگی و حتی تجارت، تا زمانی که افراد با صداقت و راست‌گویی در کنار یکدیگر هستند، هیچ گناهی که نیازمند تنبیهی باشد، شکل نمی‌گیرد. بیان واقعیت‌ها بهترین راه برای رسیدن به آرامش است.

شاید برای بازگشت به همین پاکی و آرامش است که ما کودکان را تنبیه می‌کنیم!

ارسال دیدگاه
2
اشتراک‌گذاری