شباهت‌های کسب و کار با ازدواج!

نکته: این یادداشت در شماره ۸۲
(هفته اول بهمن) مجله راز چاپ شده است.

هر کسب‌وکاری دارای دوره تولد، بلوغ، رشد، پیری و حتی مرگ است.

این گونه جملات بسیاری از مدیران کسب‌وکار به کار می‌برند، اما این با من تصمیم گرفته‌ام که از زاویه دیگری به مقایسه کسب‌وکار با مراحل زندگی بپردازم:«مقایسه کسب‌وکار با ازدواج!»

خوشبختانه با مطالعه و درس گرفتن از تجارب دیگران تا حدودی می‌شود با فضای واقعی کسب و کار و پیچ و خم‌های آن آشنا شد و آن را با روند زندگی خود تطبیق داد.

خواستگاری

هر ایده جدیدی که به ذهن شما خطور می‌کند مانند دیدن یک فرد جدیدی است که برای اولین بار با او ملاقات کرده‌اید و به او علاقه‌مند می‌شوید! بنابر این تاسیس یک شرکت یا دست‌یابی به کسب‌وکار نیز مانند خواستگاری از فرد مورد نظر است.

در اولین مرحله آشنایی با طرف مقابل، شما وارد گفت و گو می‌شوید تا دریابید تا دریابید که فرد مورد علاقه چه نقاط مشترکی با شما دارد و آیا می‌توان با او زندگی مشترکی را تشکیل دهید یا خیر؟ در حوزه کسب و کار هم این دوره با عنوان شناخت بازار و فضای رشد کسب‌وکار معرفی می‌شود.

دوره نامزدی

دوره بعدی نامزدی است. در این دوره، شما از غم هر دو عالم فارغ هستید و به تعبیر عوام، خوش خوشان زندگی‌تان با معشوق است! اکنون ایده ذهنی شما رشد کرده و به اوج ثروت و موفقیت در ابتدایی‌ترین حالت ممکن رسیده است. این تغییرات به حدی است که حتی شما آمادگی رشد و ایجاد تغییرات بزرگ دیگری را هم دارید. برای نمونه، در این مرحله، شما برای استخدام نیروی انسانی بیشتر و بزرگ کردن دفتر محل کارتان اقدام می‌کنید.

البته مسئله و مشکل اصلی هم در همین مرحله به وجود می‌آید. شاید در دوره نامزدی، به دلیل روزهای شیرینی که داشتید، برخی واقعیت‌ها را درک نکنید. در این دوران، از زاویه دید شما همه چیز درست و بی‌نقص پیش می‌رود! اما اگر شما با دیدی کلی‌تر به مسائل نگاه کنید، شاید احساس کنید که مشکلاتی وجود دارد. برای نمونه، شاید دعواهای زناشویی رخ دهند، که البته بخشی جدایی ناپذیر از زندگی هستند، اما در این دوران، شما حتی اقدامی برای پیشگیری از آن انجام نمی‌دهید! در کسب‌و‌کارها هم پس از رشد و مشاهده مشکلات و فراز و نشیب‌های شرکت، این حالات به وجود می‌آیند. در این زمان، بسیاری از مدیران دوران خوب و موفقیت شرکت خود را تکرار می‌کنند و آن را به نمایش می‌گذارند، در حالی که زمان حال خود را فراموش کرده‌اند!

شروع زندگی مشترک یا آغاز طلاق؟!

اما از مرحله به بعد است که دورنمای موفقیت یا شکست زندگی زناشویی و آینده آن ترسیم می‌شود. بعد از دوره نامزدی، خواه‌ناخواه به دلایل گوناگون، شما با همسرتان مشاجره می‌کنید. به اعتقاد بسیاری از افراد، در زندگی شادی و گریه و موفقیت و شکست توأم با هم است. در حقیقت، زندگی سالم خارج از چرخه این روند نیست. ناراحتی و حتی عصبانیت گاه نشانه دوست داشتن است. بنابراین این معنا را می‌دهد که: «در حال حاضر، من از تو ناراحتم،چون تو برای من مهمی، نه اینکه از تو منتفرم باشم!»

دو رویکرد برای دعوا وجود دارد. بعضی زوج‌ها مسیر مذاکره را در پیش می‌گیرند. به سازش می‌رسند و با خوشحالی زندگی‌شان را در کنار یکدیگر ادامه می‌دهند، اما برخی دیگر نمی‌توانند مشاجره یا فرد مقابل  را تحمل کنند و فردای دعوا کارشان به طلاق می‌رسد!

در کسب و کار نیز پس از دوران نامزدی، اگر سختی‌ها را تحمل کردید و با بی‌پولی‌ها ساختید، به گواه تاریخ، موفق خواهید شد. اما اگر در اولین پیچ سختی مقاومت نکردید و به فکر تعطیلی کسب‌وکارتان افتادید باید بدانید که خیلی زود بیزینس خود را طلاق خواهید داد. روزانه شرکت‌های بسیار زیادی تأسیس می‌شود، اما شرکت‌های کمی در طول سال باقی می‌ماند!

گاهی اوقات دخالت بیجای برخی از اقوام که از روی حسادت یا دلسوزی است(!) باعث فروپاشی زندگی شما می‌شود. در این مواقع، بهترین گزینه اهمیت ندادن به این موارد و دادن پاسخ منفی به تمامی آن‌هاست.

در کسب‌و‌کار نیز دقیقا همین حالت پیش می‌آید. برای مثال، اگر مدیر بازرگانی شما به خوبی عمل کند، شرکت رقیب و حتی بعضی کارمندان (از روی حسادت یا دلسوزی!) درباره او شایعه می‌سازند. هوشیار باشید، زیرا اگر شما به این شایعات توجه کنید، باید به سرعت فاتحه کسب‌وکار خود را بخوانید!

ارسال دیدگاه
5
اشتراک‌گذاری

سخنرانی و گفت‌وگوی انگیزشی

یکی از علایق من صحبت کردن با آدم‌ها و انگیزه دادن به اونها هست. چارچوبی هم که مشخص کردم تلاش برای کم کردن تنش‌ها و کمک به بهبود وضعیت موجود در کنار آموزش راهکارها و روش‌هایی هست که به پیشرفت شغلی فرد منجر خواهد شد.

خیلی اتفاقی در لینکداین دیدم یکی از دوستانم منو با این موضوع ایندورس کرده: سخنرانی و گفت و گوی انگیزشی!

برام خیلی جالب بود. یعنی من بدون اینکه هدف خاصی رو دنبال کنم دارم به دوستان و اطرافیانم انگیزه میدم و کمکشون میکنم برای بهتر شدن شرایطی که دارند. وقتی خوب فکر کردم دیدم تجربه‌های مثبت و منفی زیادی داشتم. مثل زمان‌هایی که بدون چشم داشتی به کسی کمک کردم ولی به خاطر سو تفاهم‌هایی برداشت‌های منفی کردند و من آدم بد داستان شدم!

از این موضوعات درس‌های زیادی گرفتم. به این نتیجه رسیدم تو رسالت خودت را انگیزه دادن و جلوگیری از خشونت می‌دونی، پس باید وقتی ازت درخواست میکنن درخواست رو اجابت کنی ولی پیش از گفتن مطالبی که ممکن است سو برداشت از آنها بشود تذکر داده شود. به همین دلیل هر کسی بهم پیام بده جواب رد و نه نمی‌گم. مگر اینکه واقعا نتونم کاری بکنم و در اون زمینه اصلا اطلاعاتی نداشته باشم.

اما یک نمونه از مطالبی که سو برداشت ممکنه بشه: وقتی یک خانم یا آقا با ظاهر آراسته به محل کار میاد و به دوستانش سر می‌زنه مشخصه ایشون خیلی شاد هستند و در این بازه زمانی که داشتند و هستند، خوشحال و راضی بودند از زندگی. این رضایت‌مندی ربطی به پول نداره و نوع رفتار خانواده با ایشان، همکاران با ایشان و دوست پسر/دختر با ایشان، عامل این رضایت شده. وقتی شما این تغییر و آراستگی رو در دوستتون ببینید ممکنه خیلی خوشحال بشید و بخواهید این موارد رو بهشون بگید که خودشون هم واقعا علت انتخاب این رنگ‌های زیبا رو بدانند. ولی متاسفانه در چند مورد خاص که برای من پیش اومد هم از جانب آقایون و هم خانم‌ها متهم به رفتارهای نامناسب و زشت شدم! در چند مورد بعدی وقتی اجازه این مساله رو گرفتم چون فردی که در موردش صحبت می‌شد از قبل تقریبا آگاهی پیدا کرده بود به موضوع صحبت، رضایت داشت و هیچ ناراحتی پیش نیامد!

اما چرا سخنرانی انگیزشی؟

خیلی از افراد و کسانی که میشناسیم به دلایل مسایل مالی، خانوادگی و … ممکنه دچار ناراحتی و افسردگی موقت بشن. گفت و گوی انگیزشی بهشون کمک می‌کنه حداقل امید دل دل‌هاشون روشن بشه. به نظر من آدم‌ها نیاز به یک تلنگر انگیزشی دارند. برای بعضی از افراد نشون دادن عدد و رقم هست و برای بعضیا تشریح موفقیت و بهبود وضعیت موجود. برخی از دوستانم بودن که در خصوص مشکلات عاطفی که براشون پیش اومده می‌خواستند واکنشهای وحشتناک و بسیار خطرناکی رو نشون بدن. برای این افراد شرح نتیجه خیلی مهم هست و در نهایت این که با انجام این واکنش هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد و زمان نیاز دارد تا این مساله حل شود. در نهایت همین دوستان به این نتیجه می‌رسند فقط زمان می‌تونه به اون‌ها آرامش بده و نیازی نیست کار خطرناکی انجام دهند.

اینطور که احساس می‌کنم این روند رو اگر ادامه بدم خیلی بهتره. در آینده در این زمینه نحوه سخنرانی انگیزشی و انواع آن بیشتر می‌نویسم. اگر هم شما نظر و پیشنهادی دارید خوشحال می‌شم به من بگویید.

ارسال دیدگاه
5
اشتراک‌گذاری

مصاحبه با فیلیپ گایست

این مصاحبه با فیلیپ گایست را برای مجله هنری آنلاین ۱۰۰۱ بوم انجام دادم. به جرات می‌تونم بگم اولین مصاحبه من و اولین مصاحبه به زبان انگلیسی و تا حدودی آلمانی بود! برای من خیلی جالب بود. آقای فیلیپ گایست هم بسیار بسیار خونگرم بودند و دوست داشنتی. با عشق و علاقه تمام این کار رو انجام دادند و از استقبال مردم تهران شگفت زده شدند.

گاهی اوقات برای نشریات و وبسایت‌های دیگر می‌نویسم. مجموعه در رسانه‌ها این یادداشت‌ها و نوشته‌ها را پوشش می‌دهد.

بخوانید: مصاحبه با فیلیپ گایست طراح نورپردازی دروازه آزادی +

 

 

ارسال دیدگاه
3
اشتراک‌گذاری

♫ لبخند – شرم روز اول به نگاه مستت

شب عید فطر سال ۱۳۹۴ میهمان برنامه خندوانه هنرمند جنوبی و آبادانی حمید فرخ‌نژاد بودند. ایشون به درخواست جناب‌خان جنوبی خوندن: شرم روز اول منه به نگاه مستت …
این موسیقی انقدر در من تاثیر گذاشت که سریع به حال و هوا و گرمای خوزستان رفتم. اما در همین بین یاد یک فیلم هم افتادم!
تقریبا سال ۱۳۸۷ فیلم روز سوم رو دیدم. لحظه‌ای که رسول برادر رضا و سمیره با چند تیر یک تانک عراقی زخمی می‌شود و پس از انتقال او به بیمارستان جان به جهان آفرین تسلیم می‌کند یک صدای گرم و غمگین به گوش می‌رسد:‌ شرم روز اول منه به نگاه مستت…

mehdi-saki---roz-sevom

مهدی ساکی در فیلم روز سوم

همین احساس باعث شد کنجکاوی در پیدا کردن این شباهت به سراغم بیاد و از اینترنت و گوگل یاری بگیرم برای پیدا کردن ماجرا!

در نوروز سال ۱۳۶۰ شاعر و خنیاگر و نویسنده هرمزگانی، به نام ابراهیم منصفی شعر لبخند را سرودند. این شعر به زیبایی تمام در عین ناراحتی یک لبخند شاد به همراه خود دارد. پارادوکسی که گویی با صدای گرم و دل‌نشین مردم جنوب ایران و به خصوص بندر همراه است. تونستم از وبسایت این شاعر بزرگوار صدای ایشان را پیدا کنم و بشنوم. اما این صدایی نبود که من در روز سوم شنیده بودم و شعرش گویی تفاوت داشت!

خوشا فَصلی کِه دور از غم
هَمَه کَه شُنَه وا شُنَه
دَست وا دَست، سایَه وا سایَه
شارَفتَه خُنَه وا خُنَه

بُدُو پیشُم بُدُو پیشُم
بُدُو اِی نوشُم و نیشُم
بُدُو اِی آخرین عشقُم
دوادار دل ریشُم

خَزُن زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن
بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چه جُنِن

بیاین وا هَم بَشیم یاور
هَمَه هَمراه و هَم باور
دِلُن راه شُبَشِه وا هَم
جُدا نَبُوتْ دِل از دِلبَر

خَزُنِ زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن
بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چِه جُنِن

اما برگردیم به شعری که اولین بار شنیدم. با جستجوی زیاد متوجه شدم این قطعه رو آقای مهدی ساکی همراه با گروه خود ایشان، کماکان، اجرا نموده‌اند.

باز برگشتم به روز سوم. همون صدای گرم و دل‌نشینی که می‌خواستم. همون قطعه عربی که گویی معنای آن با ما به خوبی آشنا بود.

اذا خلیتنی وحدی اذوب انه اعلی فرگاک
اذا خلیتنی وحدی ابچی ابچی اعلی طرواک…

اگه تنهام بذاری از فراقت ذوب میشم
اگه تنهام بذاری گریه‌م به یادت در میاد…

بعله خودش بود. همونی که منو به رویا برد. واقعا خزان زرد این سال‌ها بالاخره تموم می‌شه و با بهاری که برای زندگی می‌رسه ما به آرامش می‌رسیم.

هنوز هم یه خورده شک داشتم که آیا اون صدای فیلم روز سوم مهدی ساکی هست یا نه! بر حسب اتفاق یک ویدئو پیدا کردم.

ببینید: مهدی ساکی و اجرای لبخند در برنامه رادیو ۷

درسته همون رئوف بود. همون که کمرش خم بود و یک بلبل بر روی شانه داشت.

مهدی ساکی (که شاید نسبت فامیلی دوری با من داشته باشه!) پس از سال‌ها این قطعه رو تونست خیلی خوب به ایرانیان نشون بده. آفرین به این صبر و پشتکار.

بشنوید:

قطعه لبخند با اجرای ابراهیم منصفی | دانلود

قطعه لبخند با اجرای مهدی ساکی و گروه کماکان | دانلود

 

بخرید: گروه کماکان در اردی‌بهشت امسال از اولین آلبوم رسمی خود رونمایی کردند. این آلبوم رو می‌تونید از بیپ‌تونز بخرید. خواهش می‌کنم نسخه کپی دانلود نکنید و از همین جوانان و هنرمندان کشور حمایت کنید.

Album Kamakan

آلبوم کماکان

 

اما یک بیت دیگه حمید فرخ‌نژاد خوند که نتونستم اونو پیدا کنم هیچ‌جا:

اگر بی یار بینم منه، به پهلویی هنینم
اگر ای یار نینم منه، سر راحت‌شه گیرم

ᴥᴥᴥᴥᴥᴥᴥ

با تشکر از وبسایت رامی – صفحه فیسبوک گروه کماکان و جناب‌خان!

ارسال دیدگاه
37
اشتراک‌گذاری

اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!

اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!
اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!
اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!
اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!
اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!
اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!
اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!
اینستاگرامی‌ها: مراد عثمان و دوست دخترش!

خیلی طول کشید تا تونستم با اینستاگرام کنار بیام. رشد خیره کنندش برام جالب بود. سه سال پیش برای اولین بار ازش استفاده کردم و با ساختار این سرویس آشنا شدم. مکانی برای انتشار عکس‌هایتان فقط و فقط برای جامعه دنبال کنندگانتان! بدون قابلیت اشتراک گذاری عکس‌های دوستانتان در همان شبکه اول با خود گفتم احتمالا به شکست بینجامد. ولی پس از بررسی‌ها دیدم نه اتفاقا. مردم از فضایی که فقط در آن عکس ببینند و خبری از نوشته نباشد و تقریبا امنیت تصاویرشان تا حدود زیادی حفظ شود و همچنین سرعت بسیار بالایی داشته باشد لذت می‌برند! بله گاهی این چنین محدودیت‌ها را مردم دوست دارند. بزرگترین نقدم به کاربران آن گرفتن عکس‌‌های بی معنی و بی هدف است! برای همین تصمیم گرفتم برخی از حساب‌های معروف و جالب رو دنبال کنم و در وبلاگم با عنوان اینستاگرامی‌ها اون‌ها رو معرفی کنم. دقت کنید صاحبان این حساب‌ها توسط تصاویرشان معروف شدند و نه اینکه از قبل معروف باشند و حالا بیاییند در اینجا فعالیت کنند.

مراد عثمان عکاس ترک تبار همراه با دوست دخترش ناتالی زاخارو به سراسر دنیا سفر کرده و عکس‌های خود را می‌گیرند و در اینستاگرام منتشر می‌کنند. این حرکت آن‌ها توجه افراد بسیار زیادی را جلب کرده و قریب به ۳ میلیون نفر حساب کاربری آنان در اینستاگرام را دنبال می‌کنند.
مراد نخستین عکس خود همراه با دوست دخترش را ۱۸ اکتبر ۲۰۱۱ با عنوان Follow Me منتشر کرد. این عکس در بارسلونا گرفته شده است و تا الان بیش از ۱۴ هزار لایک به خود اختصاص داده است.

Follow Me - Barcelona

 

و این هم آخرین عکس که خود مراد و ناتالی می‌باشند.

عکس از صفحه اینستاگرام مراد عثمان

 

ارسال دیدگاه
13
اشتراک‌گذاری

امیلیانو زاپاتا: ایستاده مردن بهتر از روی دو زانو زندگی کردن است.

نکته: این یادداشت در تاریخ ۳ آذر ۱۳۹۰ نوشته شده است.

چنین جملاتی را چند بار به صورت پیام کوتاه و متن و … از طرف دوستان خود از زبان کورش سترگ دیده‌اید؟

  •  دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
  • اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
  • آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .
  • ایستاده مردن بهتر از روی دو زانو زندگی کردن است.
  • وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

امیلیانو زاپاتا از رهبران برجسته قیام بزرگ مردم مکزیک (آغاز ۱۹۱۰) علیه رژیم دیکتاتوری پورفیریو دایاز به شمار می‌آید. به واسطه نقش موثری که در جریان انقلاب داشت به یکی از قهرمانان ملی مکزیک بدل شد و به همین دلیل جنبش انقلابی که از ایالت چیاپاس مکزیک آغاز شد را به احترام او زاپاتیستا یا زاپاتیستاس می‌خوانند.

در ۹ آوریل ۱۹۱۹ گوجاردو به نمایندگی از دولت زاپاتا را برای دیداری دوستانه دعوت کرد و زاپاتا با شنیدن پیغام به راه افتاد و پس از طی یک روز به مکان ملاقات رسید و در بدو ورود هدف گلوله نظامیان در کمین، قرار گرفت و در ۳۹ سالگی درگذشت.

امیلیانو زاپاتا

پوستری برای امیلیانو زاپاتا


ایرانیان از دیرباز عادت به ساختن بت از شخصیت‌ها و مشاهیر خود داشته‌اند، و البته بدون آنکه به سندیت گفته‌شان آگاه باشند!

در بسیاری از موارد می‌بینم جملاتی از زبان کورش بزرگ یا دکتر علی شریعتی یا دیگر بزرگان کشور از طرف دوستان برای ما ارسال می شود و من همیشه به آنها پاسخ می‌دهم لطفا سند این گفته را برایم بیاورید. مگر کورش بزرگ چند کتیبه و نوشته از خود برای آیندگان به یادگار گذارده است که این همه سخن از او نقل می‌شود!؟ حتی یکبار به مدیر صفحه دکتر علی شریعتی در فیسبوک پیام دادم لطفا سخنانی که از این بزرگ مرد را همراه با منبع ذکر کنید. ایشان نیز با خوشرویی پذیرفتند و از آن پس تنها سخنانی که سندیت آنها مشخص بود و نشان می‌داد از دکتر شریعتی هستند را به اشتراک گذاشتند.

سخنی که عنوان این نوشته نام گرفته، از یک مبارز آزادی خواه مکزیکی به نام امیلیانو زاپاتا است. پس از وی در کتاب زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند، نویسنده نامدار ارنست همینگوی از زبان یک شخصیت این سخن را اینگونه نقل می‌کند:

«پیروزی یعنی چه؟ مردن در حالی که انسان بر سر پا ایستاده بهتر از زنده ماندن و روی دو زانو خزیدن است. در جنگ برای آزادی مردن، بهتر از زنده ماندن و در مقابل دشمن برده وار به زانو در آمدن است»

البته کسانی همچون جرالد اندرسون، توماس استرانسکی، دولورس ایباروری و ارنستو چه گوارا از این جمله الهام گرفته‌اند و سخنانی این چنین نقل کرده‌اند.

اصل سخن زاپاتا به زبان انگلیسی:

Better To Die Standing Than To Live On Your Knees

به زبان اسپانیایی:

Prefiero morir de pie que vivir siempre arrodillado

 

حال این پرسش را از دوستانی که حس وطن پرستی خود را بر دیدن حقایق تاریخ می‌بندند دارم که تا کی می‌خواهیم از بزرگانی چون کورش بت بسازیم و واقعیت را به افسانه بدل کنیم؟

 

منابع:

عباس ملک حسینی | ۳ آذر ۱۳۹۰

ارسال دیدگاه
5
اشتراک‌گذاری

چند فرار بزرگ از آلمان شرقی!

کشور آلمان و بهتر بگویم سرزمین دویچلند (معنی که بنده پیدا کردم یعنی سرزمین مردان نیزه دار) در بیش از ۱۰۰۰ سال اخیر تجربه‌های زیادی از اقوام گوناگون را به چشم دیده است. پس از بربرها و امپراطوری مقدس روم به رایش و سپس رایش سوم یا جمهوری وایمار رسید که در فرهنگ عامه مردم ایران زمین به حکومت آدولف هیتلر معروف است.

پس از پیروزی‌ها و سپس شکست رایش سوم در آلمان و به دنبال آن بحران محاصره برلین و جدایی شوروی از صف متفقین این کشور میان دولت‌های متفقین (در فرهنگ غرب متحدین) تقسیم شد. در نقشه زیر وضعیت تقسیم این کشور و سپس شهر برلین را مشاهده می‌کنید.

نقشه تقسیم آلمان پس از جنگ جهانی دوم

نقشه تقسیم آلمان پس از جنگ جهانی دوم

از تاریخ ۷ اکتبر ۱۹۴۹ طبق توافق کنفرانس یالتا کشور آلمان به جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی)‌ و آلمان غربی تقسیم شد. بخش شرقی بعلاوه برلین شرقی در اختیار کمونیست با سیستم اجتماعی سوسیالیسم و بخش غربی بعلاوه برلین غربی در اختیار دموکراسی با سیستم اجتماعی کاپیتالیسم قرار گرفت.

اریک هونکر دیکتاتور آلمان شرقی

اریک هونکر دیکتاتور آلمان شرقی

بر اساس آمارهای منتشر شده در فاصله سال‌های ۱۹۴۹ تا ۱۹۶۱ حدود ۵.۲ میلیون نفر از آلمان شرقی به آلمان غربی مهاجرت کردند و راه اصلی آن‌ها ورود به برلین غربی بود. همچنین طی شش ماه اول سال ۱۹۶۱ تعداد ۱۶۰هزار نفر از برلین شرقی به برلین غربی پناهنده شدند. یعنی برای مثال در آگوست ۱۹۶۱ تقریبا روزانه ۲۰۰۰ نفر از برلین شرقی وارد بخش آلمان فدرال می‌شدند. بیشتر مهاجرین کارگران متخصص، کارشناسان، اساتید دانشگاه و روشنفکران بودند که کمبود آن‌ها در بخش شرقی آلمان محسوس بود. این امر موجب نارضایتی دولت آلمان شرقی و اتحاد جماهیر شوروی سابق شد. این مهاجرت‌ها و از دست دادن نیروهای کار، آلمان شرقی را در معرض فروپاشی اقتصادی قرار داد و خسارت‌های زیادی را برای اتحاد جماهیر شوروی و دولت آلمان شرقی تحت رهبری «اریک هونکر» به ارمغان آورد. چرا که اقتصاد و صنعت آلمان شرقی عملا بر کمک‌های شوروی شکل یافته بود. از این رو آن‌ها دست به عملی محدودکننده زدند و به دستور نیکیتا خروشچف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی تمام راه‌های ارتباطی بین برلین شرقی و غربی را مسدود کردند و دیوار برلین را به عنوان «دیوار حافظ ضد فاشیست» و با هدف جلوگیری از رفت‌وآمدهای نامطلوب (به تعبیر اروپای شرقی) بنا کردند.

در اولین ساعات روز یک شنبه سیزدهم آگوست ۱۹۶۱، نیروهای نظامی آلمان شرقی خیابان‌های منتهی به نقاط مرزی را محاصره کردند و کارگران در مرز مشغول ساختن دیوار شدند. با ایجاد این حصار که ارتفاع آن به دو متر می‌رسید، ارتباط بین بخش‌های شرقی و غربی شهر کاملاً قطع شد. احداث این دیوار چنان شتابان انجام گرفت که بسیاری از خانواده‌ها که در مناطق مختلف شهر زندگی می‌کردند برای مدت ۲۸ سال از یکدیگر جدا شدند و سرنوشت‌های ناگواری را برای بسیاری از خانواده‌های آلمانی رقم زد. زنان از شوهران، فرزندان از والدین، برادران و خواهران از یکدیگر برای سال‌ها جدا شده و بسیاری از آن‌ها تا آخر عمر موفق به دیدار دوباره یکدیگر نشدند. گروهی از آن‌ها آن‌قدر زنده نماندند که فروریختن دیوار برلین را شاهد باشند و امکان دیدار دوبارهٔ خانواده‌های خود را پیدا کنند. (ویکی‌پدیا فارسی)

اما مساله‌ای که می‌خواهم در مورد آن صحبت کنم فراز از این پرده آهنین به آن سوی جهان و آزادی می‌باشد. در دولت آلمان شرقی همه چیز در اختیار حکومت قرار داشت. تمام آمار زندگی افراد توسط اداره آمار ثبت شده و به اشتازی (وزارت امنیت آلمان شرقی)‌ تحویل داده می‌شد. این آمار به حدی دقیق بودند که حتی تعداد کفش‌های خریداری شده توسط شما در سال هم ثبت می‌شد! سازمان اشتازی به راحتی افراد جدید را به بهانه‌های بسیار ساده مانند همسایگی در کنار یک هنرمند عضو خود می‌کرد و پس از کسب اطلاعات لازم و همکاری‌های مورد نظر از طرف آن شخص تازه وارد، سخاوت‌مندانه نیازهای حکومتی وی مانند ورود به دانشگاه‌ها یا کسب نیازهای غذایی و دارویی‌اش را بر آورده می‌کرد!

برخی از هنرمندان و نویسندگان آلمان شرقی حتی از جاسوسی همسران خود در امان نبودند و پس از فروپاشی این سازمان و انتشار عمومی اسناد اشتازی به خیانت‌های همسران خود آگاه می‌شدند.

بخوانید: زندگی اولریش موئه

در اینجا تصمیم دارم داستان چند فرار بزرگ از آلمان شرقی پس از ساخت دیوار برلین را برای شما بازگو کنم.

فرار سریع

در روزهای اول ساخته شدن دیوار بسیاری از مردم از روی سیم خاردارها می‌پریدند و یا ار بالای ساختمان‌ها خود را به روی کامیون‌های نجات مردم در آلمان غربی پایین می‌انداختند.  اولین فرار از دیوار برلین توسط یک مامور پلیس و پریدن او از روی سیم‌های خاردار بود. خوشبختانه لحظه فرار وی فیلم برداری شده است!

 

یک فرار عاشقانه!

کلاوس کوپن (Klaus Köppen) که به تازگی با نامزد خود ازدواج کرده ناگهان به واسطه این دیوار از او جدا شد! وی اجازه ورود به برلین شرقی را برای تجارت داشت. او با خودروی خود در صدد ورود به برلین شرقی و ربودن نامزدش برآمد. کلاوس باک خودروی خود را با یک باک کوچکتر تعویض کرده و به دنبال روزویتا به برلین شرقی می‌رود. نامزد وی در جلوی خودرو و درون کاپوت مخفی می‌شود. خوشبختانه ماموران گارد مرزی فقط به داخل و صندلی‌های عقب ماشین توجه می‌کنند. کلاوس همراه همسر خود روزیتا به سوی آزادی حرکت می‌کند. کلاوس و روزیتا هنوز زنده هستند و در برلین زندگی می‌کنند.

کلاوس کاپن در جوانی

کلاوس کاپن در جوانی

 

فرار برادران مولر به کمک حفر تونل

برادران مولر (وودلف و هارست) در آلمان شرقی تصمیم گرفتند به عنوان کارگران ساختمانی در یکی از ساختمان‌های نزدیک دیوار کار کنند. همسر وودلف مولر و همچنین خانواده وی و برادر هارست در بخش غربی دیوار بود و این انگیزه فرار آنان را چند برابر می‌کرد. آن‌ها در فکر حفر یک تونل و ورود به بخش غربی برلین برآمدند. طول این تونل ۲۳ متر بود.

حفر تونل توسط برادران مولر

شبیه سازی تونل حفر شده توسط برادران مولر

در عین حال نیروهای گارد اطراف دیوار در کنار آن‌ها بودند و مراثب جلوگیری از هرگونه خرابکاری. در حال حفر تونل در طول مدت ۳ هفته در اثر یک حادثه بر دیوار تونل ریزش کرده و هارست در زیر آوار می‌ماند. خوشبختانه به زودی به هوش می‌آید و کار ادامه پیدا می‌کند.

برادران مولر

برادران مولر

پس از ۳ هفته تلاش تونل حفر می‌شود و آن دو به همراه دوستشان به برلین شرقی وارد می‌شوند.

حفر تونل توسط برادران مولر

شبیه سازی کامل تونل برادران مولر

اما پیش از خروج آن‌ها هارست به وودلف یک کلت می‌دهد. آنها از ساختمانی در خیابان اورشلیم برلین غربی خارج می‌شوند. ناگهان یکی از سربازان گارد برلین شرقی آن‌ها را می‌بیند که همراه یک خانواده از ساختمان بیرون می‌آیند و به آنها مشکوک می‌شود.. خانواده مولر گویا از فرار آن‌ها اطلاع داشته و به همین دلیل همراه تمام خانواده به استقبال آن دو برادر می‌آیند! همین کار شک سرباز به فرار را به یقین تبدیل می‌کند. سرباز به آنها دستور توقف می‌دهد و ماشه را می‌کشد که وودلف به سوی او شلیک می‌کند.

آن سرباز کشته می‌شود و آلمان شرقی برای وی مراسم باشکوهی ترتیب می‌دهد. وودلف می‌گوید هنوز بابت کشته شدن وی ناراحت هستم و خودم را سرزنش می‌کنم!

سرباز کشته شده از آلمان شرقی

یادبود سرباز کشته شده از آلمان شرقی

در دوران دیوار برلین قریب به ۷۰ تونل از برلین شرقی به برلین غربی و برعکس برای فرار حفر شد. اما متاسفانه بسیاری از آنها توسط اشتازی (وزارت امنیت جمهوری دموکراتیک آلمان) حتی پیش از به پایان رسیدن کشف شد.

فرارهای دیگری هم توسط افرادی به واسطه گلایدر، ساخت بالن و حتی پاره کردن سیم‌های خاردار در نواحی که عرض دیوار کم بود انجام شد. آنچه مسلم است اشتازی آلمان شرقی بدترین نوع حکومت برای کنترل زندکی مردم را ساخت. در نهایت نماد قدرت کمونیسم و شرق که همان دیوار برلین بود فرو ریخت. میخاییل گورباچف به واسه همین پایان دادن به شرق و غرب بودن دنیا جایزه صلح نوبل را دریافت نمود. پس از پاره شدن پرده آهنین جهان دو قطبی از بین رفت!

در ۲۱ نوامبر ۱۹۸۹ دیوار برلین سقوط کرد. مردم آلمان در آن روز در خیابان‌ها فریاد می‌زدند دیوار فرو ریخت.

دروازه براندنبورگ در پناه دیوار

دروازه براندنبورگ در پناه دیوار

منابع:

  • مستند ظهر و سقوط دیوار برلین – هیستوری چنل
  • ویکی‌پدیا انگلیسی و فارسی – مقاله‌های مربوط به آلمان شرقی و آلمان
  • فیلم سینمایی زندگی دیگران – به آلمانی Das Leben der Anderen
ارسال دیدگاه
4
اشتراک‌گذاری

گزارشی از جشن اکران شهر موشها ۲

پس از ۳۰ سال شهر موشها به خانه های ایرانیان بازگشت. داستانی که امروز سه و حتی چهار نسل را با خود همراه کرده است. شهر موشها داستان آدم های مهربان و اسمشو نبرهای زندگی ماست!

منیژه حکمت و مرضیه برومند عزیز ماه ها برای به نتیجه رسیدن این بزرگترین پروژه بخش خصوصی سینمای ایران همراه با علی سرتیبی تلاش کرده اند. به جز این افراد گروه بزرگی بی خوابی های زیادی کشیدند تا خنده های زیبایی بر لبان این چهار نسل بنشانند.
از نزدیک هم شاهد و هم گاهی خدمتگذار بخش کوچک و پایانی این فعالیت ها بودم. افراد بسیار بسیار زیادی نیز بدون هیچ چشمداشتی برای پخش هرچه سریعتر این فیلم فعالیت کردند. به جرات می تونم بگم همه این تلاش ها به خاطر روحیه دوستانه و رفتار صمیمی خانم حکمت که همه خاله صداشون می کنند بود.
یکی از زیباترین جملاتی که از خاله حکمت توی جلسات داخلی شنیدم این بود: «ما اگر بخوام همین الان میتونیم همه پول و سود این فیلم رو دربیارم ولی می خوام یک روز کاملا شاد رو خانواده های و بچه ها تجربه کنند.»

کسانی که همچون من به این جشن در برج میلاد تهران آمدند دقیقا فضای شاد و خاطره انگیزی را در کنار دوستان و خانواده سپری کردند. تصاویر این جشن رو در ادامه برای شما منتشر می‌کنم.

از شما دعوت میکنم حتما حتما حتما یک روز رو به خودتون و خانوادتون اختصاص بدید و با سینماها آشتی کنید و به دیدن این فیلم بروید.

راستی، کپل خان هم ازدواج کرده :)

خرید بلیت شهر موش ها ۲ در سینما تیکت – از ۵ شهریور ۹۳

وبسایت رسمی شهر موش ها

 

ارسال دیدگاه
0
اشتراک‌گذاری